<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> داستان  مینیمال</title>
<link>http://aboutpoem.blogfa.com/</link>
<description>داستان هایی که خسته میشوند!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 06:45:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ممنوع!</title>
<link>http://aboutpoem.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;زن: تو دیگه حق نداری منو ببوسی!&lt;BR&gt;مرد: آخه چرا؟!&lt;BR&gt;زن: و حق نداری منو بغل کنی؟!&lt;BR&gt;مرد: تو چت شده؟!چرا اینجوری میکنی؟!&lt;BR&gt;زن: آنفولانزای خوکی گرفتم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 06:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aboutpoem&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>aboutpoem</dc:creator>
<guid>http://aboutpoem.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سایه ها.</title>
<link>http://aboutpoem.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;از بچگی به ش یاد داده بودند که از سایه ها بترسد.حالا یک سایه بزرگ داشت هرلحظه به ش نزدیک تر میشد.سنگینی سایه را بیشتر از قبل احساس میکرد. از سایه میترسید ولی راه فراری نداشت. سایه محکم به سرش خورد.حالا به پشت افتاده بود و درحالی که شاخکهایش شکسته بود داشت دست و پایش را تکان میداد.&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 07:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aboutpoem&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>aboutpoem</dc:creator>
<guid>http://aboutpoem.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تا آخرین نفس!</title>
<link>http://aboutpoem.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;توی میدان جنگ بود.تنها مانده بود. از نیروهای دشمن هم خبری نبود. تا آخرین نفس جنگید. &quot;آسم&quot; لعنتی جانش را گرفت.&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 11:02:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aboutpoem&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>aboutpoem</dc:creator>
<guid>http://aboutpoem.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهترین جای دنیا...</title>
<link>http://aboutpoem.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;داخل میشوی. پشت سرت در را میبندی. مینشینی. کسی نیست. تنهایی،اما احساس تنهایی نمیکنی. منتظر کسی نیستی. هرچند ممکن است کسی پشت در منتظرت باشد و بی تابی کند تا تو بیرون بیایی. آرامش داری. نفست را که بیرون میدهی از ته دل میگویی:&quot;بهترین جای دنیا،توالت!!!&quot;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 09:35:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aboutpoem&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>aboutpoem</dc:creator>
<guid>http://aboutpoem.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سقوط...</title>
<link>http://aboutpoem.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4 face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;میخواست &lt;FONT color=#00ff00&gt;&quot;سقوط&quot;&lt;/FONT&gt; را درک کند. بالای کوه رفت و سنگی را به ته دره پرتاب کرد. افتادن سنگ را دید ولی &lt;FONT color=#ff0000&gt;&quot;سقوط&quot;&lt;/FONT&gt; را هنوز نفهمیده بود. برایش مبهم و عجیب بود. میخواست با تمام وجودش &lt;FONT color=#666666&gt;&quot;سقوط&quot;&lt;/FONT&gt; را بفهمد حتی برای لحظه ای بسیار کوتاه. اما او هیچوقت &lt;FONT color=#000000&gt;&quot;سقوط&quot;&lt;/FONT&gt; را درک نکرد.&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 08:58:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aboutpoem&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>aboutpoem</dc:creator>
<guid>http://aboutpoem.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عبور</title>
<link>http://aboutpoem.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>سلام...&lt;BR&gt;من داشتم از این کوچه رد میشدم که سگی دستم را گاز گرفت. همیشه فکر میکردم که سگ ها فقط کشته مرده ی پاچه ی آدم هستند اما وقتی دستم سرخ شد فهمیدم که سگ ها هم سگ هاس قدیم. سعی کردم تا تعبیری شاعرانه برایش پیدا کنم. دست سرخم را به یک گل سرخ تشبیه کردم. دستم لحظه به لحظه سرخ تر میشد. سالها ادبیات خوانده بودم اما به نظرم تشبیه مسخره ای آمد. بار دیگر دستم را به لبهای سرخ یار تشبیه کردم اما این بار هرچقدر به دنبال وجه شبه ش گشتم پیدایش نکردم. شاید سرخ بودن میتوانست وجه شبه خوبی باشد اما من به دنیبال یک وجه شبه متفاوت میگشتم. داشتم دنبال وجه شبه میگشتم که این بار سگ مچ پایم را گاز گرفت. انگار دست بردار نبود. دیگر به دنبال وجه تشبیه نبودم. شاید به دنبال اغراق و مبالغه میگشتم. خودم را به رستم تشبیه کردم که در جنگ با تورانیان زخم برداشته است. نه. دوست نداشتم قهرمان یک ملت را زخمی تصور کنم. خودم را یک سرباز وفادار میدیدم که به خاطر حماقتش مجبور بود تا آخرین قطره برای اربابش بجنگد. منتظر بودم تا سگ صورتم را گاز بگیرد و به دنبال یک تعبیر زیباتر باشم اما سگ رفت. حالا من تازه داشتم درد را احساس میکردم. خمیازه ای کشیدم. درد داشتم اما باید میخوابیدم. درست نمیدانستم که بدنم در چنین شرایطی چه نیازی به خواب داشت اما من خوابیدم و دیگر هرگز بیدار نشدم.</description>
<pubDate>Tue, 19 May 2009 07:25:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aboutpoem&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>aboutpoem</dc:creator>
<guid>http://aboutpoem.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیرمرد و دریا...</title>
<link>http://aboutpoem.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;photo?photo_id=9136402&amp;size=lg&quot;&gt;&lt;IMG border=0 alt=&quot;Ready to take the last boat&quot; src=&quot;http://gallery.photo.net/photo/9136402-md.jpg&quot; width=680 height=468&gt;&lt;/A&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام...&lt;BR&gt;بعد از مدتها آپ میکنم...&lt;BR&gt;شاید نشه اسمش رو گذاشت مینیمال ولی خب...&lt;BR&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قرار شد با پیرمرد به دریا بروم.پیرمرد۸۱سال سن داشت. او حتمن پیرمرد و دریای ارنست همینگوی را نخوانده بود که همچین فکری به کله اش زده بود. پیرمرد برای صید ماهی میرفت و تنها تفاوتش با داستان همینگوی این بود که در آن داستان پسربچه همراه پیرمرد به دریا نمیرفت ولی اینجا من هم همراه پیرمرد بودم. صبح زود سوار قایق شدیم. قایق موتوری بود و خیلی زود به وسط دریا رسدیم. پیرمرد موتور قایق را خاموش کرد و قلابش را به درون آب انداخت. شباهت عجیبی به ملوان زبل پیدا کرده بود.البته من هرچقدر چشمهایم را لوچ کردم نتوانستم اسفناج را پید کنم. فقط یک کمپوت سیب بود که به نظر نمیرسید بتواند قدرت خارق العاده ای را به بدن ضعیف پیرمرد تزریق کند.&lt;BR&gt;من ترجیح دام بخوابم تا نمایش مسخره ی پیرمرد را تماشا کنم.&lt;BR&gt;با صدای غرش مانندی از خواب بیدار شدم. اول فکر کردم که پیرمرد نهنگ را صید کرده و کوسه ها ما را احاطه کرده اند اما خیلی زود فهمیدم که پیرمرد قایق را روشن کرده تا برگردد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 May 2009 11:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aboutpoem&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>aboutpoem</dc:creator>
<guid>http://aboutpoem.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیوونه...</title>
<link>http://aboutpoem.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>ـ سلام!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ سلام!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ ببخشید میخواستم برام نقاشی یه دیوونه رو بکشین!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ راستشو بخواین من تا حلا دیوونه نکشیدم نمیدونم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ ساده است!یه نفر رو بکش که داره میخنده!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Jan 2009 13:44:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aboutpoem&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>aboutpoem</dc:creator>
<guid>http://aboutpoem.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://aboutpoem.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>درحالی که سیگاری روشن کرده بود آمد و روی پل ایستاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کرد چرا سیگار میکشد،نفهمید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کرد چرا روی پل ایستاده،نفهمید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند لحظه بعد او دیگر هیچ چیزی را نمیفهمید...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Dec 2008 14:36:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aboutpoem&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>aboutpoem</dc:creator>
<guid>http://aboutpoem.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوت...</title>
<link>http://aboutpoem.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;پسرک شروع به سوت زدن کرد.بعضیها سرشون رو برمیگردوندند.بعضیها میترسیدند.بعضیها نمیشنیدند.&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعضیها نمیخواستند بشنوند.بعضیها وقت نداشتند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعدازمدتی تمام افراد پیاده رو داشتند سوت میزدند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Dec 2008 14:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aboutpoem&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>aboutpoem</dc:creator>
<guid>http://aboutpoem.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
