سلام...
من داشتم از این کوچه رد میشدم که سگی دستم را گاز گرفت. همیشه فکر میکردم که سگ ها فقط کشته مرده ی پاچه ی آدم هستند اما وقتی دستم سرخ شد فهمیدم که سگ ها هم سگ هاس قدیم. سعی کردم تا تعبیری شاعرانه برایش پیدا کنم. دست سرخم را به یک گل سرخ تشبیه کردم. دستم لحظه به لحظه سرخ تر میشد. سالها ادبیات خوانده بودم اما به نظرم تشبیه مسخره ای آمد. بار دیگر دستم را به لبهای سرخ یار تشبیه کردم اما این بار هرچقدر به دنبال وجه شبه ش گشتم پیدایش نکردم. شاید سرخ بودن میتوانست وجه شبه خوبی باشد اما من به دنیبال یک وجه شبه متفاوت میگشتم. داشتم دنبال وجه شبه میگشتم که این بار سگ مچ پایم را گاز گرفت. انگار دست بردار نبود. دیگر به دنبال وجه تشبیه نبودم. شاید به دنبال اغراق و مبالغه میگشتم. خودم را به رستم تشبیه کردم که در جنگ با تورانیان زخم برداشته است. نه. دوست نداشتم قهرمان یک ملت را زخمی تصور کنم. خودم را یک سرباز وفادار میدیدم که به خاطر حماقتش مجبور بود تا آخرین قطره برای اربابش بجنگد. منتظر بودم تا سگ صورتم را گاز بگیرد و به دنبال یک تعبیر زیباتر باشم اما سگ رفت. حالا من تازه داشتم درد را احساس میکردم. خمیازه ای کشیدم. درد داشتم اما باید میخوابیدم. درست نمیدانستم که بدنم در چنین شرایطی چه نیازی به خواب داشت اما من خوابیدم و دیگر هرگز بیدار نشدم.


 

نوشته شده توسط مرتضی ملک محمدی در 88/02/29 ساعت 10:55 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت