سلام...
بعد از مدتها آپ میکنم...
شاید نشه اسمش رو گذاشت مینیمال ولی خب...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قرار شد با پیرمرد به دریا بروم.پیرمرد۸۱سال سن داشت. او حتمن پیرمرد و دریای ارنست همینگوی را نخوانده بود که همچین فکری به کله اش زده بود. پیرمرد برای صید ماهی میرفت و تنها تفاوتش با داستان همینگوی این بود که در آن داستان پسربچه همراه پیرمرد به دریا نمیرفت ولی اینجا من هم همراه پیرمرد بودم. صبح زود سوار قایق شدیم. قایق موتوری بود و خیلی زود به وسط دریا رسدیم. پیرمرد موتور قایق را خاموش کرد و قلابش را به درون آب انداخت. شباهت عجیبی به ملوان زبل پیدا کرده بود.البته من هرچقدر چشمهایم را لوچ کردم نتوانستم اسفناج را پید کنم. فقط یک کمپوت سیب بود که به نظر نمیرسید بتواند قدرت خارق العاده ای را به بدن ضعیف پیرمرد تزریق کند.
من ترجیح دام بخوابم تا نمایش مسخره ی پیرمرد را تماشا کنم.
با صدای غرش مانندی از خواب بیدار شدم. اول فکر کردم که پیرمرد نهنگ را صید کرده و کوسه ها ما را احاطه کرده اند اما خیلی زود فهمیدم که پیرمرد قایق را روشن کرده تا برگردد.
نوشته شده توسط مرتضی ملک محمدی در 88/02/21 ساعت 2:46 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
استفاده از مطالب وبلاگ تنها با اجازه نویسنده مجاز میباشد!
___________________________________________
شهریور بود که آمدم به این جهان تا به عنوان فرزند خلف آدم ابوالبشر رنج بکشم و باری از دوشش بردارم...
نام وبلاگ ترجمش میشه درباره شعر،ولی من اینجا داستان مینویسم. اولش شعر ونقد مینوشتم ولی خب بعدش همه چی تغییر کرد. "ریچارد براتیگان" میگه:"من هفت سال شعر گفتم تا یاد بگیرم جمله بنویسم.." البته من هنوز یاد نگرفتم جمله بنویسم.
هیچی رو تا آخرش دنبال نکردم. یه روزی شعر میگفتم. یه روزی نقد میکنم. یه روزی نمایشنامه مینویسم. یه روزی داستان کوتاه. یه روز رمان. یه روز کاریکلماتور. یه روز... .
همیشه هر کاری میکردم به خاطر دلم بود. هرچند دارم تاوانش رو پس میدم. از سادگی خوشم میاد. رنگ صورتی رو خیلی دوست داشتم اما...از انواع ادبی طنز رو ترجیح میدم. خیلی دوست دارم یه نشریه طنز داشته باشم. بزرگترین آرزوی زندگیم هم سردبیری "مجله گل آقا" است.(البته اگه یه روزی دوباره به وجود بیاد و...)
دوست دارم یاد بگیرم.... همه چی...سقراط الگومه توی زندگی...
از شنبه ها و دوشنبه ها بدم میاد. و از اردیبهشت متنفرم...
یکشنبه ها و جمعه رو دوست دارم. عاشق شهریورم...
توی نویسندگی بیشتر از همه کافکا رو قبول دارم...فرانتس کافکایی که همیشه میگم بزرگترین نویسنده تاریخ هستش...
مینویسم تا خودکشی کنم...
فهرست اصلی
دوستان
همکنون
دخترک اوریجینال
ماندانا ابری
علی وپروکسی هایش
سایت سخن
سایت شعر نو
سایت احمد رضا احمدی
علي بابا چاهي
عزت بهمنی
الهه ملک محمدی
داستان
نیره نورالهدی
خانه نقد
دوازده
داستانسرا(عمو لی)
داستانک
یادم نداده اند(عزت خلیفه زاده)
سهیل میرزایی
سیما نصیب پرست
پاتوق ادبی
ناوک
ماری
پیوندهای روزانه
اینخا داستان
سایت کلاغ
دیگران...
رضا قاسمی
نقد شعر امروز
نشریه جن و پری
مجله نقدشعر آنلاین
خبرگذاری کتاب ایران
سایت احمد شاملو
احمد شاملو
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
اردیبهشت 1388
دی 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
طراح قالب
POWERED BY
___________________________