Ready to take the last boat

سلام...
بعد از مدتها آپ میکنم...
شاید نشه اسمش رو گذاشت مینیمال ولی خب...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قرار شد با پیرمرد به دریا بروم.پیرمرد۸۱سال سن داشت. او حتمن پیرمرد و دریای ارنست همینگوی را نخوانده بود که همچین فکری به کله اش زده بود. پیرمرد برای صید ماهی میرفت و تنها تفاوتش با داستان همینگوی این بود که در آن داستان پسربچه همراه پیرمرد به دریا نمیرفت ولی اینجا من هم همراه پیرمرد بودم. صبح زود سوار قایق شدیم. قایق موتوری بود و خیلی زود به وسط دریا رسدیم. پیرمرد موتور قایق را خاموش کرد و قلابش را به درون آب انداخت. شباهت عجیبی به ملوان زبل پیدا کرده بود.البته من هرچقدر چشمهایم را لوچ کردم نتوانستم اسفناج را پید کنم. فقط یک کمپوت سیب بود که به نظر نمیرسید بتواند قدرت خارق العاده ای را به بدن ضعیف پیرمرد تزریق کند.
من ترجیح دام بخوابم تا نمایش مسخره ی پیرمرد را تماشا کنم.
با صدای غرش مانندی از خواب بیدار شدم. اول فکر کردم که پیرمرد نهنگ را صید کرده و کوسه ها ما را احاطه کرده اند اما خیلی زود فهمیدم که پیرمرد قایق را روشن کرده تا برگردد.


 

نوشته شده توسط مرتضی ملک محمدی در 88/02/21 ساعت 2:46 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت