چند روزی میشد که کبوتر وحشی چیزی پیدا نکرده بود تا بخورد.کم رمق شده بود.

نای پرواز نداشت.اما دوست نداشت از گرسنگی بمیرد.تمام توانش را در بالهایش جمع کرد و به هوا پرید.بالا وبالاتر میرفت.دیگر همه جا را میدید.اثری از غذا نبود.همه جا خالی بود.چشمهایش کم سو شده بود.

یک لحظه چیزی جلب توجه کرد.یک خرمن بزرگ و زرد رنگ بود.فکر کرد گندم است.

دیگر جای درنگ نبود.بالهایش را جمع کرد وبا تمام سرعت به پایین شیرجه زد.به سرعت به زمین نزدیک میشد.

به چند متری خرمن گندم که رسید احساس گرمای شدیدی کرد.خواست مسیرش را عوض کند ولی دیگر توانایی این کار را نداشت.یک راست به میان آتش سقوط کرد


 

نوشته شده توسط مرتضی ملک محمدی در 87/10/01 ساعت 6:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت