رسول وقتی میخواست وارد قهوه خانه شود بلند سلام کرد.کسی به اش توجهی نکرد.رفت و گوشه ای نشست.کمی آنطرفتر چهار نفر مشغول صحبت کردن بودند.یک لحظه رسول اسمش را درمیان حرفایشان شنید کنجکاو شد.نزدیک تر رفت.اما چون هرچهارنفر همزمان صحبت میکردند نتوانست چیزی بفهمد. رسول هم شروع به صحبت کردن کرد.کم کم تمام افرادی که درقهوه خانه بودند آمدند و شروع به صحبت کردن کردند.
درحالی که همه داشتند همزمان با هم صحبت میکردند رسول بیرون آمد.
دستی به درخت زد.تنها راه رسیدن به پشت بام بود.بالای درخت رفت.پایش را روی شاخه ای که بروی پشت بام خم شده بود گذاشت.به وسط شاخه که رسید شاخه شکست.درحال افتادن چشمش به شاخه ی بالای سرش افتاد...
این داستان تقدیم میشود به دوست خوبم همکنون.
تلفن زنگ میخورد.گوشی را برمیداری و کمی بعد سرجایش میگذاری.ازخانه که بیرون آمدی میبینی که جلوی خانه ات تصادف وحشتناکی اتفاق افتاده.خودت را به ورزشگاه میرسانی.تیم محبوبت بازی دارد. نیمه اول تیمت بازی را یک بر صفر واگذار میکند.از ورزشگاه بیرون میزنی.وارد یک بستنی فروشی میشوی.یک بستنی پسته ای میخوری.توی پیاده رو قدم میزنی.به ات تنه میزنند.زیر لب فحش میدی. به سرت میزندکه سر مزار پدربزرگ مادریت بروی اما زود پشیمون میشی.اس ام اس رو میخونی.تیم محبوبت بازی رو با اختلاف چهار گل برده.پشیمون میشی که چرا تا آخر بازی رو ندیدی.از روی گوشیت سرت رو بلند میکنی.جلوی خونه ی خاله ات رسیدی.زنگ در رو میزنی.کسی در رو باز نمیکنه.تصمیم میگیری که برگردی خونه.منصرف میشوی.روی نیمکت پارک مینشینی و منتظر میمانی...
قندی را درچایی انداخت.قند ذره ذره آب شد اما چایی شیرین نشد.
مرد با عصبانیت به پسرش گفت:"دیگه حق نداری بری توی کوچه بازی کنی...یه کم هم درس بخون!"
برای اینکه مطمئن شود که پسرش بیرون نمیرود درا قفل کرد.
پسر دوست نداشت زندانی باشد.به دنبال راه حلی میگشت تا بیرون برود.حتما باید میرفت.آخه امروز مسابقه داشت.به دنبال وسیله ای برای فرار میگشت.
ناگهان نردبان گوشه حیاط توجه اش را جلب کرد.نردبان سنگین بود.روی زمین میکشیدش.هرطوری بود نردبان را آورد و به دیوار تکیه داد.بالای دیوار نشست.هیجان زده به پایین پرید...
روی نیمکت پارک کنار پیرمردی نشست.کاغذی مچاله شده نظرش را جلب کرد.
نقاشی هرکسی را که از جلویش رد میشد میکشید.
چند لحظه بعد کاغذ کاملا سیاه توی سطل زباله خودنمایی میکرد.
