تبليغاتX
داستان مینیمال

مرده!

                                      تقدیم به کسی که شک میکند به لبهایم.

من مرده بودم. این را وقتی دانستم که شیرین به چشمهایم خیزه شد و گفت:
ـــــ تو دیگه برا من مردی.
من مرده بودم.چه کسی میدانست من مرده ام؟چه کسی میدانست من چرا مرده ام؟ چه کسی میتوانست مرا زنده کند؟
من مرده بودم مثل یک مرده.من مرده بودم آنهم در ذهن کسی که تمام زندگی ام بود...پس من مرده بودم.
یک سال با شرین و بیست و چهار سال بدون او زنده بودم اما حالا مرده بودم. مرده ای که تا همین چند لحظه پیش خودش هم نمیدانست که مرده است.
شاید بیست و پنج سال بود که مرده بودم و خودم نیمدانستم. شاید اگر شیرین نمیگفت که مرده ام هیچوقت نمیفهمیدم. اما من باید میدانستم که چرا مرده ام. شاید یک مرده هم میتوانست شانسی برای عشق ورزیدن داشته باشد.
ــــ شیرین منظورت از این حرفا چیه؟!
ــــ توبه من خیانت کردی.

خیانت؟!مرده ای بودم که به خیانت متهم شده بودم. یک مرده ی خائن.لابد بعد از اینکه خیانت کرده بودم مرده بودم. ولی من چطور میتوانستم به کسی خیانت کنم که تمام زندگی ام بود.

ــــ چه خیانتی؟!
ــــ تولدت مبارک!!!


 

نوشته شده توسط مرتضی ملک محمدی در 88/08/25 ساعت 4:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ممنوع!

 

زن: تو دیگه حق نداری منو ببوسی!
مرد: آخه چرا؟!
زن: و حق نداری منو بغل کنی؟!
مرد: تو چت شده؟!چرا اینجوری میکنی؟!
زن: آنفولانزای خوکی گرفتم!



 

نوشته شده توسط مرتضی ملک محمدی در 88/08/18 ساعت 10:16 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


سایه ها.

از بچگی به ش یاد داده بودند که از سایه ها بترسد.حالا یک سایه بزرگ داشت هرلحظه به ش نزدیک تر میشد.سنگینی سایه را بیشتر از قبل احساس میکرد. از سایه میترسید ولی راه فراری نداشت. سایه محکم به سرش خورد.حالا به پشت افتاده بود و درحالی که شاخکهایش شکسته بود داشت دست و پایش را تکان میداد.


 

نوشته شده توسط مرتضی ملک محمدی در 88/08/07 ساعت 11:28 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


تا آخرین نفس!

توی میدان جنگ بود.تنها مانده بود. از نیروهای دشمن هم خبری نبود. تا آخرین نفس جنگید. "آسم" لعنتی جانش را گرفت.


 

نوشته شده توسط مرتضی ملک محمدی در 88/08/02 ساعت 2:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت