من داشتم از این کوچه رد میشدم که سگی دستم را گاز گرفت. همیشه فکر میکردم که سگ ها فقط کشته مرده ی پاچه ی آدم هستند اما وقتی دستم سرخ شد فهمیدم که سگ ها هم سگ هاس قدیم. سعی کردم تا تعبیری شاعرانه برایش پیدا کنم. دست سرخم را به یک گل سرخ تشبیه کردم. دستم لحظه به لحظه سرخ تر میشد. سالها ادبیات خوانده بودم اما به نظرم تشبیه مسخره ای آمد. بار دیگر دستم را به لبهای سرخ یار تشبیه کردم اما این بار هرچقدر به دنبال وجه شبه ش گشتم پیدایش نکردم. شاید سرخ بودن میتوانست وجه شبه خوبی باشد اما من به دنیبال یک وجه شبه متفاوت میگشتم. داشتم دنبال وجه شبه میگشتم که این بار سگ مچ پایم را گاز گرفت. انگار دست بردار نبود. دیگر به دنبال وجه تشبیه نبودم. شاید به دنبال اغراق و مبالغه میگشتم. خودم را به رستم تشبیه کردم که در جنگ با تورانیان زخم برداشته است. نه. دوست نداشتم قهرمان یک ملت را زخمی تصور کنم. خودم را یک سرباز وفادار میدیدم که به خاطر حماقتش مجبور بود تا آخرین قطره برای اربابش بجنگد. منتظر بودم تا سگ صورتم را گاز بگیرد و به دنبال یک تعبیر زیباتر باشم اما سگ رفت. حالا من تازه داشتم درد را احساس میکردم. خمیازه ای کشیدم. درد داشتم اما باید میخوابیدم. درست نمیدانستم که بدنم در چنین شرایطی چه نیازی به خواب داشت اما من خوابیدم و دیگر هرگز بیدار نشدم.
سلام...
بعد از مدتها آپ میکنم...
شاید نشه اسمش رو گذاشت مینیمال ولی خب...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قرار شد با پیرمرد به دریا بروم.پیرمرد۸۱سال سن داشت. او حتمن پیرمرد و دریای ارنست همینگوی را نخوانده بود که همچین فکری به کله اش زده بود. پیرمرد برای صید ماهی میرفت و تنها تفاوتش با داستان همینگوی این بود که در آن داستان پسربچه همراه پیرمرد به دریا نمیرفت ولی اینجا من هم همراه پیرمرد بودم. صبح زود سوار قایق شدیم. قایق موتوری بود و خیلی زود به وسط دریا رسدیم. پیرمرد موتور قایق را خاموش کرد و قلابش را به درون آب انداخت. شباهت عجیبی به ملوان زبل پیدا کرده بود.البته من هرچقدر چشمهایم را لوچ کردم نتوانستم اسفناج را پید کنم. فقط یک کمپوت سیب بود که به نظر نمیرسید بتواند قدرت خارق العاده ای را به بدن ضعیف پیرمرد تزریق کند.
من ترجیح دام بخوابم تا نمایش مسخره ی پیرمرد را تماشا کنم.
با صدای غرش مانندی از خواب بیدار شدم. اول فکر کردم که پیرمرد نهنگ را صید کرده و کوسه ها ما را احاطه کرده اند اما خیلی زود فهمیدم که پیرمرد قایق را روشن کرده تا برگردد.
ـ سلام!
ـ ببخشید میخواستم برام نقاشی یه دیوونه رو بکشین!
ـ راستشو بخواین من تا حلا دیوونه نکشیدم نمیدونم...
ـ ساده است!یه نفر رو بکش که داره میخنده!!!
فکر کرد چرا سیگار میکشد،نفهمید.
فکر کرد چرا روی پل ایستاده،نفهمید.
چند لحظه بعد او دیگر هیچ چیزی را نمیفهمید...
بعضیها نمیخواستند بشنوند.بعضیها وقت نداشتند.
بعدازمدتی تمام افراد پیاده رو داشتند سوت میزدند.
چند روزی میشد که کبوتر وحشی چیزی پیدا نکرده بود تا بخورد.کم رمق شده بود.
نای پرواز نداشت.اما دوست نداشت از گرسنگی بمیرد.تمام توانش را در بالهایش جمع کرد و به هوا پرید.بالا وبالاتر میرفت.دیگر همه جا را میدید.اثری از غذا نبود.همه جا خالی بود.چشمهایش کم سو شده بود.
یک لحظه چیزی جلب توجه کرد.یک خرمن بزرگ و زرد رنگ بود.فکر کرد گندم است.
دیگر جای درنگ نبود.بالهایش را جمع کرد وبا تمام سرعت به پایین شیرجه زد.به سرعت به زمین نزدیک میشد.
به چند متری خرمن گندم که رسید احساس گرمای شدیدی کرد.خواست مسیرش را عوض کند ولی دیگر توانایی این کار را نداشت.یک راست به میان آتش سقوط کرد
