تبليغاتX
داستان مینیمال
 

شکلک.

Unlucky gambler

three

 

 

همه چی خوبه... هوا خوبه... ایران خوبه... زندگی خوبه... خدا خوبه... احمدی نژاد خوبه...
پس چرا باورت نمیشه... هان... چرا باورت نمیشه... لعنتی چرا باور نمیکنی...

من خیلی خوش شانسم... من دارم مینویسم... من نمیدونم دارم از چی مینویسم... عدد شانس اوباما ۴ هستش... عدد شانس من... نمیدونم... عددشو نمیدونم... ولی میدونم که خیلی خوش شانسم... خیلی... من دیگه هیچ آرزویی ندارم... هیچ آرزویی... حتی آرزوی مرگ رو هم ندارم... یه نفر اومده وبم کامنت گذاشته ولی بعضی از حروف رو خیلی کشیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده... توی صفحه جاش نشده بود.... نفهمیدم کیه... نفهمیدم چی گفته... گفته بود من قدر اونایی که دوسم دارن رو نمیدونم... چه حرف قشنگی.... چه سخن نیکویی... این تکیه کلام سقراط بود... من میخوام آدم بشم... الان نمیدونم چه موجودی هستم... دیشب توی خوابگاه رو تختم درازکشیده و خوابیده بودم که متوجه شدم یه چیزی رو لبامه... یه سوسک بود... ولی من لهش نکردم... نکشتمش... خیلی محترمانه بهش گفتم حاج خانم اشتباهی گرفتی... من باید بخندم... من باید فکر کنم... من باید فحش بدم...تو چرا فکر میکنی من باهوشم... کم کم خودمم داره باورم میشه... لعنتی تو کجایی... قرمز... صورتی... من مرکز عالمم... قطبم... قطب الدین ملک... به نظرت برادپیت آنجلینا رو هم میپیچونه... تو حالت خوبه... من فکر میکنم امسال اسپانیا قهرمان جام جهانی میشه... هرچند دوس دارم برزیل قهرمان بشه... من منتظرم... منتظر.... آخه من چقدر خنگم... من نباید میفهمیدم که... که چی... هیچی... منصرف شدم... قیافتون چقدر آشناست... بفرمایید... من ... من... تو... دوست دارم.... دلم برات تنگ شده... و سه نقطه... خیلی... د.د... آخه دل من،دل دیوونه ی من... با من برقص و خودتو بهم بچسپون... بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم... صدات آشناست... تو معشوقه پیر مارکز نیستی... سیگار... خفه شو... یکی داره صدات میزنه... کسی با من کاری نداره... ده دقیقه دیگه مونده... دیرت نشه... تو همیشه دیر میرسی... مرا دوست بدار... اندکی... ولی طولانی... دوستت دارم.... زیاد... و برای همیشه... آفریقای جنوبی توی قاره ی آفریقاست... فراموش...فراموشش کن... خداحافظ ...


 

نوشته شده توسط مرتضی ملک محمدی در 88/11/19 ساعت 10:49 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


سه نقطه...

Слёзы

 

"...روحشان را عوض کرده اند تا راحت تر خیانت کنند،راحت تر فراموش کنند و همه ش از چیزای دیگه حرف بزنن..."
(لویی فردینان سلین)

من نتونستم برا هیشکی کامنت بذارم... بلاگفا قاطی کرده ... هوا سرده... صدری نیا نقدادبی به من ۱۳ داده... فریدون رفت خونه شون... مامانم میگه اینقد بی تفاوت نباش... فردا آرسنال و چلسی تو استمفوردبریچ بازی دارن... منجم عرب پیش بینی کرده که اوباما رو تو سال جاری ترور میکنن... احمدی نژاد سرما خورده... خسته ام... دلم گرفته... امروز گریه کردم... نمیتونم پیداش کنم... پنجشنبه 22بهمنه... آخه تو...تو چرا... من هیچ هدفی از نوشتن این مطالب ندارم... دلم گرفته بود گفتم بیام یه چیزی بنویسم بلکه آروم شم... دستام میلرزه... عصبی نیستم... نگران نیستم... خوبم...شاید خوبم... نه اصلن خوب نیستم... اصلن مگه مهمه برا کسی که خوب باشم یا بد... من آشغالم... کثافت... گه...
تو با همه فرق میکردی... یک دو سه چهار پنج... چی شد... به همین سادگی... فیلمی از رضا میرکریمی... مصطفی...مصطفی گفتا که دنیا ساعتی است... تو حالت خوب نیست... هیچوقت خوب نبودی... با استراحت کردنم خوب نمیشی... تو باید بمیری... بمیری... دوست داری از چی بگم... هان... چقدر دلم میخواد بخندم... نمیشه... من تردید نداشتم... وقتی میخواستم بگم چند لحظه درنگ کردم... آخه میخواستم با تمام وجودم بگم... چقدر خنده داره این دنیا... مسخره است... آخه تو که نمیفهمی من چی میگم... تو تنها نیستی... خدا هست... اگه بگم دیگه حالم از خدا بهم میخوره... اگه اینو بگم اونوقت چی میگی... خدا خوبه واسه مردم... اگه خدایی باشه و مهربون باشه و خوب باشه و به فکر این کثافتایی که خلق کرده باشه ازش میخوام همین الان منو نابود کنه...همین حالا...
خودتو قایم نکن... من میبینمت... چون نباید ببینمت... تکرار... عشق... مسخره... به همین سادگی... آخه ما چقدر بدبختیم... خدا چقدر بدبخته... مهدی پور چقدر بدبخته... اسدی چقدر آشغاله...
حالم از این زندگی بهم میخوره... اه... تف... ولی اگه خدا رو از دست بدی یعنی ...
چرا اینهمه فرق میکند دوست داشتن با دوست داشتن؟! چرا دوست داشتن یک مرد فرق میکند با دوست داشتن یک زن؟! فرق میکند با دوست داشتن یک سگ؟! سارا!توبگو! تو که هنوز به این دنیا نیامده ای...
بخند... بخند... بخند... بخند... بخند... بخند... بخند... بخند... بخند... بخند...
یه لحظه نخند... نخند... نخند... نخند...نخند... نخند... نخند... نخند... نخند...
موفق شدم... تونستم آخرین خندشو بیاد بیارم... کنار رودخانه سن... اومد... خندید... خندیدو بعد نشست... ما دیگه هیچ حرفی باهم نزدیم... چقدر مسخره شده است پاریس....
ادامه دارد... زندگی ادامه دارد... این نوشته های من... شاید ادامه داشته باشه شایدم تموم بشه...
سبز... سیاه... قهوه ای... کرگدن... تام کروز... آقا ببخشید میخواستم پرینت بگیرم... چندصفحه است...
نمیدونم... من هیچی نمیدونم... بیست بیست و یک بیست و دو بیست و سه...
دیوارررررررر.... دیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوار....
منو ببخش... من باید برم فکر کنم... قدم بزنم... راجع به گذشتم باید تصمیم بگیرم...آینده ای ندارم...


 

نوشته شده توسط مرتضی ملک محمدی در 88/11/17 ساعت 3:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مرتضی ملک محمدی.

 

Door Detail, FT Barrancas, in sepia

 

 

سرمه
مثل یه سگ
که تو یه جنگ سگی
حس بویاییش رفته باشه از دست...
"حسین پناهی"



دلم میخواد گریه کنم.دلم میخواد بخندم. دلم میخواد بخوابم.دلم میخواد بمیرم...
اما نمیتونم... یعنی هیچ کاری نمیتونم انجام بدم... یه روزی به یه نفر گفتم بیشتر از کافکا دوست دارم... یعنی چی همینجوری راه بیفتی و این و اونو نیگا کنی و یاد خدا بیفتی... اصلن چرا دوست داریم همه چی رو به خدا ربط بدیم... از چی میترسیم... از اینکه یه روزی به عدم برسیم... من همین الانشم به عدم رسیدم... باور نمیکنی... تو هیچوقت حرفای منو باور نمیکردی... همیشه وقتی میگفتم دوست دارم تو دلت میگفتی داری دروغ میگی مث سگ... تنهایی سخته... چرا جواب اس ام اس فریدون رو نمیدن... چرا فریدون نمیتونه بهش برسه... چرا فریدون گریه میکنه... چرا حسین از رنگ سبز خوشش نمیاد... من همیشه فکر میکردم هر کاری بخوام میتونم انجام بدم اما الان میبینم که حتی مردنم دست خودم نیست... انگا رویین تن شدم... همیشه جلوم یه دره... یه دره بسته... یه دری که کلیدش رو نمیتونم پیدا کنم... جنگل قشنگه... کویر قشنگه... دریا قشنگه... طبیعت قشنگه... همه چی قشنگه پس چرا انسان اینقدر زشته... طبیعتش زشته... تو رو خدا شعار نده... بس کن دیگه... اه... دیگه داره حالم ازت بهم میخوره... تو چرا نمیخوای اینو بفهمی که همه چی تموم شده...برو گم شو... اما هوا سرده... ماه رمضون امسال عالی بود... همه ی شبهاش تا صبح بیدار بودم... میبینی... منم یه روزی امیدوار بودم... هفت هشت نه ده...  پاییزه یا زمستون... من الان دارم قدم میزنم... مثل یه سگ که قلادش دست صاحبشه... صاحبشم یه پیرزن بدعنقه... چرت و پرت نگو... مگه همچین چیزی امکان داره...
این همه قار قار کردم... اینهمه گنج پیدا کردم و از چشمات غافل بودم... تو داری میری... ساعت هفت بلیت داری... هفت هشت نه ده... چرا سید اینقدر علاقه داره به والیبال... دستام سردشه... نمیتونه خوب تایپ کنه... سرم سردشه نمیتونه خوب فکر کنه... زندگی همش هم نکبت نیست میشه بعضی وقتا بهش خوش بینانه نگاه کرد... پاریس خسته کننده شده برا مارسل پروست... خوشی زده زیر دلشون... اینجا من حق ندارم بالای سرمو نگاه کنم و به آسمون آبی فکر کنم... وزنم ۶۵کیلوگرمه...قدم ۱۸۰سانتیمتره... قلبم... قلبم... نمیدونم... من هیچی نمیدونم... خسته ام... باور کن... دارم غرق میشم... غرق شده ام... باور نمیکنی... تو هیچوقت باور نمیکردی... تو همیشه بهم شک داشتی... بس کن دیگه... خستمون کردی... تا کی میخوای ادامه بدی... هان... تا وقتی که مادرم بیاد بیدارم کنه و بگه نماز صبحت قضا شد...
ساعت مرده است... سالینجر مرده است... عیال مرده است... همه چی مرده است...
عاشق حرفهای تکراری ام... بگو برو گم شو...
آلمان... اتریش... هیتلر... ناپلئون... خانلری... چوبک...هدایت... صائب تبریزی... میکروفن... تسبیح... ریا... دل بهم زن... نه... نوزده... خدا... جرجیس... ادبیات... تاریخ... مسعود حسن پور... گریه های علی دایی... آفساید... فارسی وان... ویکتوریا... تابستان... مرغ عشق... بی ربط... گل باقالی... قفس...پرانتز... نقطه چین... من... او...او...او...او...او...او...او...او...او... آنها...


 

نوشته شده توسط مرتضی ملک محمدی در 88/11/15 ساعت 3:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سیب زمینی.

 

انشا درباره سیب زمینی.

قبل از اینکه بخوام درمورد سیب زمینی بنویسم به گوگل جان یه سری زدم تا یه تصویری انتخاب کنم اما در کمال تعجب دیدم که اکثر سایتهایی که تصویر سیب زمینی در خود درج نموده اند فیلتر شده اند. از همینجا میتوان به اهمیت سیب زمین در معادلات سیاسی پی برد!!!
سیب زمینی را نخستین بار مردم پرو کشف کردند. یعنی اول اونجا کشت میشد و بعدش به اروپا سایر نقاط دنیا راه یافت. در ایران سیب زمینی در دوره قاجاریه توسط میزا ملکم خان به ایران آمد. و به همین دلیل در ابتدا در ایران به سیب زمینی "آلو ملکم خان" میگفتند.
بزرگترین کشورهای تولیدکننده سیب زمینی در دنیا روسیه و آلمان میباشند. و در غرب جزو غذای اصلی به شمار می آید.
شما اگر بچه باشید ممکن است به آن بگویید "دیب دمینی". چون تلفظش بسیار دشوار میباشد.البته به اعتقاد بسیاری از سیب زمینی های زبان شناس بیخودی قضیه را بزرگ کرده اند و اصلآ تلفظ دشواری ندارد. ما نیز حرف این سیب زمینی های زبانشانس را تآئید میکنیم.
سیب زمینی در ایران بیشتر از همه در میان دانشجویان خوابگاهی طرفدار دارد. دلیل آن راحتی طبخ میباشد، به طوری که حتی دختران دانشجو نیز از عهده ی آن برمی آیند!!!
بعضی از بچه های ایرانی در دوران دبستان از خود نبوغ زیادی به خرج میدهند و یک جعبه ی کبریت را به درون شکم این موجود بیچاره فرو میبرند(مثلن بشه جوجه تیغی!!!) و به عنوان کاردستی تقدیم معلم مربوطه مینمایند.(یکی از بچه ها میگفت توی ژاپن بچه هاش هواپیما میسازند ولی تو ایران...)

در پایان دو شعر از بزرگان عرصه ی شعر و ادبیات سیب زمینی را میاوریم:


۱

شنبه همدیگه رو  دیدیم
یکشنبه عاشق هم شدیم
دوشنبه خندیدیم
سه شنبه همدیگه رو بوسیدیم
چهارشنبه ما رو
جدا کردند
               از هم
من فردا میمیرم
تو جمعه رو بنویس
در حالی که میبوسی
یه سیب زمینی دیگه رو


۲

یه روزی
    تو
        بهترین و خوشگلترین
     سیب زمینی بودی
                                 واسه من
الانشم هستی
بهترین و
       خوشگلترین
اما
    واسه یه کیویِ دیگه!

 

 


 

نوشته شده توسط مرتضی ملک محمدی در 88/11/07 ساعت 6:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت